آنجا یک قهوه خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای،چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله، همیشه عجله.
کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام.
👤 محمود دولتآبادی
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 21:57 توسط محمد حسین
|
مثل موجها تو از کنار من